نمیدانی
تنم به لرزه می افتد ، هر بار که میگویی:
"برو .... برو و به زندگیت برس"
.
.
.
!مگر نمی دانی که تمام زندگی من تویی ... !!!؟
تنم به لرزه می افتد ، هر بار که میگویی:
"برو .... برو و به زندگیت برس"
.
.
.
!مگر نمی دانی که تمام زندگی من تویی ... !!!؟
دُختری پشت یک هزار تومنی نوشته بود:
پدرم واسه همین پولی که پیش توست
مرا یک شب به دست صاحب خانه مان سپرد..
خدایا چقدر میگیری شب اول قبر قبل از
اینکه تو سوال کنی من بپرسم چــــــــــــــــــــراا؟؟؟
بودن ♥تو♥...
هوای تازه است...
بخاطر نفسی که میکشم...
ممنونم...
کلافه ام کردی...
چرا همیشه لبخندهایت از نوشته های من
زیباتر است...؟؟؟
وقــ ـ ـتـــے تــــ ـ ـــو
صـכایــ ـمـــ مـــ ــیــــکـــنــے . .
لذت تن بیا به داد اشتباهای خود برس دوباره فکر کن عجیب سخت عاشقی وگول چشمهای سه نقطه بی خیال اشک را نخور باران چشمهای من قدم بزن وخیس و پاک بمان توهمیشه صادقی.
تو باعث شدی یه چیزی رو بفهمم بفهمم عشق یعنی چی .
.بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره ..
. بفهمم درد عشق چیه ... حالا می دونم ... میدونم عشق یعنی تشنگی ...
.. عشق یعنی نیاز .عشق یعنی التماس عشق یعنی آرزوعشق
یعنی خواستن و بدست نیاوردن ......عشق یعنی دویدن و نرسیدن
آره ، عشق یعنی نرسیدن
من يه د ختر ـم...
بدان،حواي کسي نميشوم که به هواي ديگري برود!
تنهايي ام را با کسي تقسيم نميکنم که روزي تنهايم بگذارد!
روح خداست که در من دميده و نامش احساس است،ارزان نميفروشمش!
دستانم بالين کودک فردايم خواهدشد،بي حرمتش نميکنم،به کسي
نميسپارمش....!
بعضی وقتا دوست دارم بنویسم...
هرچی که تو دلم هست...
هرچی که واسم شده بغض...
هرچی که داره خفم میکنه...
اما هرچی سعی میکنم
حرفامو بنویسم نمیشه...
همش دستم میره سمت چندتا کلید کیبوردم...
دوست دارم فقط با همین چندتا کلید کار کنم...
د.و.س.ت.د.ا.ر.م...د.و.س.ت.د.ا.ر.م...د.و.س.ت.د.ا.ر.م..
آنقدر هوای حوصله ام سرد است
که انگشتان احساسم سر شده است...
خدا جونم...
دیگه توان خواستن ندارم ؛
امشب ، تو دعا کن . . .
من می گویم : آمین !
صبر کن این تازه شروع کار نویسندگیست! پستی خواهم نوشت ، تمام وبلاگ نویسان دنیــا به آن غبطه خواهند خورد! یک متنِ چند پاراگرافی ، شاعرانه و عاشقانه... هزاران کلمه ،پشت سر هم ،تنها و فقط تکرار نام تو... ...
روزی میـــــَـــرســב بـــی هیــــچ خَبـــَـــری
بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم
בر جـــآבه هــآی بـی انتهــــآی ایـنבنیــ ــ ـآی عَجیـــــب
مَـــن کـــه غَریبـــــم
چـــه فَــــرقیבآرבکجـــــآی ایـــنבنیـ ـــ ــآ بـآشــــم
این قانون طبیعت است كه كار نیكی كه امروز انجام می دهید، فردا فراموش می شود؛ اما كار خوب باید انجام شود. ** مادر ترزا**
تمام آن چیزی که دربارهی تو در سرم هست دهها کتاب میشود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است “دوستت دارم”
اخه ديگه به چه زبوني بگم دوستت دارم....
نگران نباش
...............فقط بغض کردم.................
بغضی که حتی با یک تلنگر هم میشکند..............
باران مي باريد...
كودك نگاهي به سوراخ چكمه اش انداخت!
لبخندي زد
سرش را رو به آسمان كرد وگفت: " خدايا گريه نكن "
" امشب مي دوزمش...!
شـــــــاید روزی بفهمد به خاطرش از چه ها گذشتـــــــم
اما حال که نــــــمی داند
تنها به دیگــــــران می گوید :
او یک احمــــق بود ...
"آدم برفی" آب شد وقتی دید "کودک" گرسنه ای
به هویج دماغش زل زده بود
عشق دروغی بود که در تمام این
سال ها باورش داشتم....
و چه تاوان سنگینی داشت ...
همین اشتباه کوچک.....!!!
خنده هایمممممممم شکلاتی شده اند.... ولی زیادی خالص... تلخ تلخ
سفید شده!
تار مویی را که قسم خوردی با دنیا عوضش نمیکنی...
کاش بعد از همه دلقک بازیایم...
کسی میومد ماسک و از رو صورتم برمیداشت و میگفت...
حالا از دردات بگو... من گوش میکنم...!
خدایا مرا چه طعمی آفریدی...؟
که همه از من زود سیر می شوند...
ببخش که صدای گریه هایت را نمیشنویم...
گوشمان از قیمت دلار و ماشین و ویلا پر شده..
همه تکراری بودند...به جز یکی ..
.که چه غریبانه نگاهم میکرد...
چه مظلوم مینگریست مرا...دستانش را
ملتمسانه بسویم دراز کرد...
صدایش با حزن و اندوه دم ساز بود.
..چشمانش غزل عشق سر دادند...
ریتم نا منظم قلبش ...مرثیه خوان بی وفائیها بود...
چه غریب است این خاطره...این همان گمشده من است..
.
در لا به لای جنگل خاطراتم ...عشقی را
یافتم که سالها در انتظارش ...بیقرار بودم
چای می نوشیدم ...
یکباره دلتنگت شدم...
بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد
همه با تعجب نگاهم کردند
لبخند تلخی زدم و گفتم چه " داغ " بود
قسم
به جان چشمانت
اینبار انچنان رفتنی ام
که کاسه های اب راهم قسم دهی
ن انروز ها باز میگردند و ن من ...
خدایش به این نگاه میکنی چه حسی بهت دست میده.....؟؟؟؟
راستی خدا دلم هوای دیروز را کرده هوای روزهای کودکی را دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که
دلم را شکستند