عشقه ما
باران ببار که عشق ما تمام شدنی نیست
باران ببار که عشق ما وصف شدنی نیست
باران ببار که عشق ماشبیه شدنی نیست
باران ببار که عشق ما سیر شدنی نیست
باران ببار که عشق ما تمام شدنی نیست
باران ببار که عشق ما وصف شدنی نیست
باران ببار که عشق ماشبیه شدنی نیست
باران ببار که عشق ما سیر شدنی نیست
مـטּ یک عذرפֿـواهـﮯ بـﮧ "פֿـوבم" بـבهڪارم!!!
براﮮ اینڪـﮧ احساساتـﮯ بوבم
براﮮ اینڪـﮧ یک رو بوבم
براﮮ اینڪـﮧ غرورم را شڪستم
براﮮ اینڪـﮧ انساטּ بوבم ...
"פֿـوבم"
...منــو ببـפֿـش !
دلـَــ م تنـــگ شــده؛
براے عكــس هايـے كه پـــــاره كردم و سوزاندمشـــان
بـــراے دفتر خاطراتـَــ م كه مدت هاســت ديگر چيزے در آن نمى نویســم
حــــــــــتىٰ براے آدم هاے حســودے كه، دورو بـَـرَم ميچرخيدند
بــراے بيخيالــــے و آرامشــے كه ديگر مدت هاست نـــــدارمـش
براے كسے كه اين روزهـــا عجـــيب نبودنش را حس ميكـــنم.
خنده هايـے كه دارم فــرامـــــوششـــــان ميكـــــنم
و بـــــراے خــودم كه حالا ديگـــر خيلے عوض شده ام !!
دیوانگی شاخ و دم ندارد
همین که ساعتها و روزها
به فکرو خیال کسی هستی که به فکرت نیست
خود نوعی دیوانگیست
.هوا اینجا کمی دلگیر است
انجا را نمی دانم
اینجا ترس فراموش کردنت مثل خره تمام جانم را پر میکند
انجا را نمیدانم
اینجا جای خالیت به وسعت یک جهان است
انجا را نمیدانم
ای کاش برای تو هم
تفاوت بین "اینجا" و "انجا"
فقط یک "ی" باشد...
دلــــم جاده ای می خواهد!
دلــــم جاده ای می خواهد
که ببرد مـــرا
و برنگرداند هــرگز....
روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی
خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم،
یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه
که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ،
از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و
تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته
همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ،
به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ،
نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …
دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم
در لحظه های بوسیدنت
نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی
با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی
به کسی دیگر مرا
مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی
نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،
قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ،
میمانم با همان تنهایی و غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو
حتی نمیریزد یک قطره اشکم!
هـــر قـــدر کهـــ میــــ گـــذرد....
ســــالــهــا...
مــــآهــ هــــا...
روزهـــــا...
ســـاعتــــ هــــا...
از زمـــان زیســـتنــمــــ در کنــــار تـــــــو
مَــنـــ...بهـــ هــمــانـــ انـــدازهــ...
هـــر ســـالـــ ...
هــــر مـــاهـــ...
هـــــر روز ...
هــــر ســـاعَـتـــ...
عـــاشقـــ تَـــر میـــ ـ ـشــومــــ...
و
بــــــاز هـــــمــــ...
عـــــاشــــقـــ تـــــر!
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند :
شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؛
گفتند : ما متعلق به نسلی هستیم که ،
وقتی چیزی خراب می شد؛
تعمیرش می کردیم نه تعویضش!
فرقی نمی کند...این که یک باره به سرت بزند که بروی ..
یک جایی دیگر
جایی که شبیه این جا نباشد .
شاید شهری دیگر . کشوری دیگر
جایی که آسمانش آبی تر باشد
ولی باور کن
هر جای دنیا که بروی باز هم عاشق می شوی .
روزی نگاهت در نگاهی گره می خورد و دلت می لرزد
من باختــم به خـود بـاختــم
به تصویــر غلـط فرشتـه های آدمـ نمــا بـاختــم
. . .
حـال کـه حماقتــ هایــم را می شمــارمـ
آرامــ . . . آرامــ . . .
ایـن جمـله در ذهنــم طنیــن انـداز می شـود
سنـگـ بــاش
تــا سنـگســار نشــوی …
هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که روزه ی
تنهاییمو بشکنمو تنهایی رو از زندگیم دک کنم...
یادم میاد روزی رو که به تنهایی قول دادم که باهاش باشم اونم گفت تا
وقتی پیشمه که من بخوام ، بهش گفتم برای همیشه می خوامت اما حالا....
این من بودم که زدم زیر قولم و با زبون بی زبونی ازش خواستم که بره
روزی که تنهایی با ساکش از دنیام خارج شد تو وارد زندگیم شدی ،
تو با اون دو تا چشم زلالت
تویی که یهویی وارد دنیام شدی و گفتی دوسم داری ، منه سادم باورت کردم....
دلت اومد عزیزت رو جلوی چشمای من بغل بگیری؟
دلت اومد عهد و پیمونی که بستیم درشون رو گِل بگیری؟!
دلت اومد توی سالگرد تولدم منو تنها بذاری؟
دلت اومد کادوی تولدم برام عزیزت رو بیاری؟
یادته بهم می گفتی تا ابد تا همیشه پیشم می مونی؟
دلت اومد که همین اول راهی غزل خدافظی برام بخونی؟!
یادته قرارمون تو کوچه پشتی کنار اقاقیا بود؟
یادته اقاقیای کوچه پشتی خونۀ گنجشککا بود؟
یادته قرار گذاشتی واسشون غذا بیاری؟
دلت اومد جوجه گنجشکا رو چشم برا بزاری؟!
یادته دفعۀ آخر تو چشام نگا نکردی؟
یادته وقت خداحافظی گفتی هرجا رفتی برمی گردی؟
یادته گفتم بهت من از نگاه تو می خونم؟
دلت اومد خاطراتم رو بدیگری بدی و من ندونم؟!
دلت اومد که به احساسم تو نامه هام بخندی؟!
یادته که نامه هام رو روزی صد دفعه می خوندی؟
یادته نصف شبا زنگ می زدم گریه می کردم؟
یادته بهم می گفتی عزیزم گریه نکن دورت بگردم؟
یادته بهت می گفتم میدونم یه روزی میری؟
یادته بهم می گفتی بدونِ دلم می میری؟
یادته بهت می گفتم دل من هواتو کرده؟
یادته بهم می گفتی عزیز دل منی بهونه گیری؟!
یادته بهت می گفتم با تو بُستان و بهارم؟
دلت اومد دِلِ ساده مثل آب بشه کویری؟!
صد حرف و یک جواب....مهم نیست... بگذریم
خوابت شده عذاب؟ ....مهم نیست... بگذریم
سنگین شده تمام دل من قبول کن
رفت آن زمان ناب....مهم نیست... بگذریم
دیشب به گوش سجده زدم حرفهای تلخ
((تا کی مرا عذاب؟!...))....مهم نیست..بگذریم
من در تمام زندگیم صبر کرده ام
کو اجر بی حساب؟؟!...مهم نیست...بگذریم
دیگر نه راه پیش و نه پس مانده بر دلم
پلها دوسو خراب....مهم نیست...بگذریم
خندیده ام به ریش دلم با صدای تو
آن شور و آب و تاب...مهم نیست بگذریم
گاهی برای سادگی ام گریه میکنم
از پشت این نقاب...مهم نیست...بگذریم...
گــاهـی شــایـد لازم بـاشــد ،
از یــاد ببـــریـم
یـــاد آنهـــایی را که ،
بــا نبـــودنشان
بـودنمـــان را ،
به بازی گـرفــتند . . . !!
گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت
برای کسی ک تفاوت میان این دو را درک نمی کند ، مشخص شود !
گاهی باید نبخشید کسی را ک بارها او را بخشیدی و نفهمید ،
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد!
گاهی نباید صبر کرد باید رها و کرد و رفت تا بدانند ک اگر ماندی ...
رفتن را بلد بوده ای !
گاهی بر سر کارهایی ک برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت
تا آنرا کم اهمیت ندانند !
گاهی باید بد بود برای کسی ک فرقِ خوب بودنت را نمی داند !
و گاهی باید ب آدمها از دست دادن را متذکر شد !
آدمها همیشه نمی مانند یکجا در را باز می کنند و برای همیشه می روند !
هِـــے تـــ×ــــو......!!
بآ خود چهـ فکـــر کرבهــ ايے.....
اَز مَـטּ בور بآش
خيلے وَقتـ اَست اَز سنگـ هَم سَخت تـر شـבه اَم
تنهآ کآريے کهـ ميتوآنم اَنجآم دهم
ضربهـ زבטּ اَستـ.....בل شکستَـטּ اَستـ .....
اَشکـ בر آوردטּ اَستـ
בل ِ مـَטּ פـوصلـﮧ ڪُـטּ בآב زבטּ مـَمنوع اَست !
ڪَم بڪُـטּ ایـטּ گلـﮧ،
فـَریـآב زבטּ مـَمنوع اَست !
شـآבے اَز مـَنظر ایـטּ قـوґگـُنـآهـﮯست بـُزرگ
بزטּ آهنگ ولـﮯ شـآב زבטּ مـَمنوع اَست...
اگر آنکه رفتاگر آنکه رفت خاطره اش را می برد
خاطره اش را می بُرد
فرهاد سنگ نمی سُفت!
مجنون آشفته نمی خُفت!
حافظ شعر نمی گفت…!
باز باران نه نگویید با ترانه می سرایم این ترانه جور دیگر باز باران بی ترانه دانه دانه بر بام خانه یادم آید روز باران پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته اشک ریزان عاشقی سرخورده بودم می دریدم قلب خود را دور می گشتی تو از من با دو چشم خیس و گریان می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه پر بهانه زود برگردی به خانه یادت آید هستی من آن دل تو جار می زد این ترانه باز باران باز می گردم به خانهباز باران
پیک شب سرد تو خیابون تو دستات ، هــــا میکنی
خودتو مقـــــــــــــــــــــــابل دو چشم پیدا میکنی
با نگاهت حس ّ مرموزی رو القــــــــــــا میکنی
وجودت به وجد میاد اما هـــــــــــــــــاشا میکنی
عشق من ، تُو هر روز فرم به فرم به تغییر
از همه نسیــــــــــــــــم طوفان ِ تحت تاثیر
من همونم که تورو این طور ترسیـــم کردم
قلب آزردت ُ تو آغوشم ترمیــــــــــم کردم
کسی که زخــــــم های روحتو جراحی کرد
شب و روز بی وقفه افکـــارتو طراحی کرد
قلبمو مشغول جمله هــــــــای سادت کردم
من به سختی به وجود ِ سادت عادت کردم
تو رو بی نیاز از آرزوی واهـــــــی کردم
من تو رو به دنیای واقعی راهــــــی کردم
حس خنثی ای که تــــو روح آزادت هست
همه چیزی که از من هنوز تو یادت هست
درونم حس میکنم جوشش اوهــــــــــــومی
لحظه هــــــــــــایی که تو از دور ناآرامی
دشمن زیبایــــــــــــی از عصاره ی خودم
با فراموش کردن تو از خودم محــــو شدم
تو ازم دور شدی و من بــــــــــی تاب شدم
روز تحمل کردم شب ها بــــی خواب شدم
من کمی وقت میخوام تا ازت ســـــرد بشم
شبیه دنیـــــــــــــــــــــایی که لهم کرد بشم هیچ نگو
مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستی و به دنبال شکل های
متفاوت بودی، یا به جستجوی سیاره ها و سفینه ها در شب به آسمان خیره می شدی
و یا ساعت ها نظاره گر پرنده ها و حیوانات بودی بی آنکه خستگی بر تو غلبه کند.
شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.
هرچه بزرگتر می شویم نسبت به اطرافمان بی توجه تر می شویم و کمتر چیزی
پیدا می شود تا توجه مان را به خود جلب کند.
ولی برای بازیافتن شور زندگی، لازم نیست کودک باشیم و به دوران کودکی
بازگردیم، به آنچه نیاز داریم زنده نگه داشتن آن در وجودمان است; همان احساسی که
ساعت ها لبخند را بر لبانمان جاری می ساخت و به زندگیمان هیجان می بخشید.
این احساس، در وجود همه ما هست، اما شاید لایه ای از حزن آن را فرا گرفته است!
خدای عزیزم! مرا گفتی از رگ گردن به تو نزدیک ترم!
آخ! چه زیــبـــــا گـفـتـی...
اگر ذره ای از محبتت نباشد زندگانی بر من تمام است.
.........
خدایا بار دگر محبتت را بر من روا دار
دلم برای دوست داشتن های راستین تنگ شده
چه سخت است وصف کسی که معناگر عشق است! مصداق آدمیت!
همان کسی که می شنود حرفایی که قلبش را می سوزاند و می بیند دردهایی که امانش را می برد.
ولی خود را به نشنیدن میزند، به ندیدن تا پنهان کند زخمهایی را که به خاطر مهربانیش بر جای مانده
و پنهان کند، دردهایی را که به خاطر شاد کردن دلی، در سینه اش پنهان مانده!
آری! چه سخت است و چه ماجرای عجیبی دارد، این " عشق! "
از بار مشکلات شانه خالی کنی !
دراز بکشی و ساعت ها به آسمان خیره شوی...
پا روی پا بیندازی و هیچ کاری نکنی..!
یا اصلا، هر کاری که دلت خواست بکنی
مانند کودکی شوی،
بازی کنی، فریاد زنی، بهانه بگیری، بی هوا
بخندی و هر وقت دلت خواست گریه کنی...
آری ! باید گاهی زد به بیخیالی !
آنقدر بیخیال که بتوانی لحظه ای زندگی کنی.
سهراب!
با تو ام ای سهراب!
کاش می شد سر برآری از خاک
تا با تو حرف زنم
از دل تنگم گویم
که هنوز هم
آفتابی هست یک دست.
سارها امده اند .
تازه لادن ها پیدا شده اند.
اما دانه های دل مردم هنوز پیدا نیست!
و من مثل آن روزها، مثل تو اشک می ریزم.
و دگران می خندند!
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم