کـسـی کـه در کـنـارِ گـُــل احـسـاسِ نـشـاط نـدارد ... !
بـویِ گـلـهـا مـسـتـش نـمـی کـنـد ... !
زیـبـایـی گـلـهـا مـحـوش نـمـی کـنــد ...!
رنـگِ گـلـهـا جـذبـش نـمـی کـنــد ...!
آری هم اوست ؛ ... دخــتــرکِ گُـــل فــروش !
هم او که دسـتـه گـُــلهـا را بـاری مـی بـیـنـد
کـه خـلـاصـی هـر چـه زودتـر از آنـهـا بـرایـش شـیـریـن اسـت ...
دخــتــرکِ گُـــل فــروش !
مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،
پیوسته نو کردن خواستنیست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق
چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار میشکند
میتوان شکستهاش را، تکههایش را، نگه داشت
اما شکستههای جام ،آن تکههای تیز برنده، دیگر جام نیست
احتیاط باید کرد
همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز
بهانهها، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند